زوزه ای از قعر دردا. گرگ تنها
توی غارش هنوز محبوسه. فکر فردا
دوست نداشت قلادش. ارتشش همیشه همراهش
نیست و تنهایی به جنگ میره. مخالف باد و هزبانش
هرکی درید برنده بود. اون نبود نه درنده خو
میخواس عین بقیه نباش. پیش نمیرفت کارا که خوب
میترسید از زخم هفت تیر. اخرشد باز که درگیر
زخم و درد و سرطان و حس بد تومور بد خیم
اطرافیان کادو دادن. خندون وعده رامی دادن
با منطق کوچیکش فهمید. بر میاد هرچی از این ادم
وعده وعید زیبا بود. نا امیدی بسیار بود
حس خوبش کم شد چون از خانواده دور شده بود
دوریاش شدن قهرمان. سایشو زدن با تیر و کمان
استخوناش خورد شده بود رفتش توی دسته نرم تنان
ترسید نرفت جلو. لش افتاد توی غار ولو
سیگارش شد پشت به پشت دود
زوزشو میشنیدن از راه دور
اعتماد صد شد صفر. گله کرد از خدا بارون گرف
از دور نظاره گر بود. رفیقیش که ادعای مرام گرف
تنگ تر شد دیوار غار. غریزه شد از تو بیدار
از هدفش دور شد یه وقت. شرایط خواست اینجور بیاد
نداشت به کسی دیگه احتیاج. نرسوند به هیچکس حس نیاز
زیر لب یه بند میاد اینا. باید قوییشم واسم رو پا
وقتش رسید بزن زنگو. موقعش رسید ببند فکو
توی تاریکی حرکت میکنم. بهم میگن گرگ شبرو
برچسب:
نویسنده: آریا رحیمی